تبليغاتX
بوی باران
 عیدقربان مبارک

درسحرگاه زیبای قربان دل رابه قربانگاه عشق روانه کن

که تنها دل لایق قربان کردن اوست  

عید سعیدقربان سلخ نفس درمسلخ منیت ها همگام با

ذبح ذبیح بدست خلیل حق مبارک باد

|+| نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه 1386/09/29  |
 یلداتون مبارک

 

زمزمه می کنم که :
من از نسل شب شکنان روزگارم ، من از نسل نورآفرينان پاک ، از سلاله پاک آريائيان بردبارم ،
منم ميراث هزار ساله زمين ، همان شرق تا غرب گسترده آغوش ، همان پيام آور مهر و دوستی ،
همان گرفته درفش آشتی بر دوش،
نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز
مرا و يادگاران مرا به نيکی يادآر
که يادگار يادگاران من ، همه شادی است و شادمانی ؛

 

یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره
یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود
با اولین شب پاییز آمده بود
و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید
تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند
یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت
و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد
گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد
یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت
آتش که می دانی، همان عشق است
یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد
آتش در وجود یلدا بارور شد
فرشته ها به هم گفتند:
یلدا آبستن است. آبستن خورشید
و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد
و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند
فرشته ها گفتند:
فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد
یلدا آفرینش را تکرار
می کند

 

 

|+| نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه 1386/09/29  |
 قمارعشق

|+| نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه 1386/09/28  |
 زندگی

زندگی رویش یک حادثه نیست

زندگی رهگذر تجربه هاست

تکیه ابریست به پهنای غروب

بارگاهیست ز در بار حضور

زندگی همچون گل نسترن است

باید از چشمه جان آبش داد

 

|+| نوشته شده توسط صبا در سه شنبه 1386/09/27  |
 عشق
 عشق در لحظه پديد مي آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است

|+| نوشته شده توسط صبا در دوشنبه 1386/09/26  |
 گیرم
گيرم بازم بيايي از عاشقي بخوني گيرم تا دنيا دنياست بخواي پيشم بموني
روزه غمم نبودي خوشيت با ديگرون بود منو به كي فروختي اون
از ما بهترون بودمياي بيا ولي حيف حيف كه ديگه خيلي ديره حالا
كه خاطراتت يكي يكي مي ميره كي گفته بود
كه تنهام وقتي تورو ندارم بازم ميگم تا بدوني منم خدايي دارم
برگشتي اما انگار تو باختي تو بازي غرورتم شكستن به چيت داري مي نازي
 
|+| نوشته شده توسط صبا در یکشنبه 1386/09/25  |
 دوستت دارم
|+| نوشته شده توسط صبا در شنبه 1386/09/24  |
 

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي

|+| نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه 1386/09/21  |
 

شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي کني در حالي که هيچ بدي در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است که آن را رام نکرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه کاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز

|+| نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه 1386/09/15  |
 می توان

مي توان با يك گليم كهنه هم روز را شب كرد و شب را روز كرد مي توان با هيچ ساخت مي توان صد بار هم مهرباني را ، خدا را ، عشق را با لبي خندانتر از يك شاخه گل تفسير كرد مي توان بيرنگ بود هم چو آب چشمه اي پاك و زلال مي توان در فكر باغ و دشت بود عاشق گلگشت بود :ميتوان اين جمله را در دفتر فردا نوشت خوبي از هر چيز ديگر بهتر است

|+| نوشته شده توسط صبا در یکشنبه 1386/09/11  |
 

 *** ای خدایا بزرگ هر روز به یادمان بیاور که از میان همه نعمت هایی که به ما ارزانی داشته ای ، بالاترین آن محبت است ، اگر چه کافی نیست که به عزیرانمان محبت کنیم . خدایا دل هایمان را بگشا ، نه فقط به روی نزدیکانمان ، بلکه به روی همه انسانها .

***ای خدای بزرگ ، کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن کسی که دیشب در خیابان راه ما را بست ، مادر تنهایی بود که آن روز بعد از نه ساعت کار می راند که با عجله به طرف خان اش برود تا شام درست کند .به درس بچه ها برسد ، رخت ها را بشوید و چند دقیقه با ارزش را کنار فرزندانش بگذراند .

***خدایا به یادمان بیاور آن آدم بی تفاوتی که هر روز در یک گوشه نشسته و گدایی می کند ( در حالی که باید کار کند ) اسیر اعتیادی است که ما فقط میتوانیم آن را در وحشتناک ترین کابوس شبانه مان ببینیم .

***کمکمان کن تا به خاطر آوریم آن زوج پیری که آهسته و با زحمت در راهروی فروشگاه ( ضمن سد کردن راه دیگران ) قدمی می زنند و از لحظات خود بهترین استفاده را می برند. (اگرچه نتیجه آزمایش هفته قبل زن نشانگر این بود که آخرین سال خرید مشترک آن دو  خواهد بود می خواهند که این لحظه آخر را باهم مزمزه کنند . )

 ***یاری مان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم .

    یاری مان کن تا شکیبایی ، همدلی و مهربانی کنیم .

 

 

|+| نوشته شده توسط صبا در شنبه 1386/09/10  |
 شب
 ن

شب شده، باز پشت پنجره‌ام

نسيم غوغايي به‌پا كرده است، مي‌دانم
عطر توست كه نسيم تا باغچه‌ام آورده و حياطم شكفته است
پنجره را باز مي‌كنم و چشم مي‌بندم تا خود نيز بشكفم
 
شب شده و باز رو به آسمان
ميان ستاره‌ها پي‌ِ تو مي‌گردم
چه كنم
رفته‌اي آن دورها و منِ دستپاچه ميان ستاره‌شمردنم
هربار به تو نرسيده شماره‌ها را گم مي‌كنم
 
شب شده و باز در من شورشي است
باز نمي‌دانم بخوابم محض خواب ديدنت
يا باز بيدار بشينم
شايد زد و از در آمدي
 
اين‌بار كه به‌خوابم آمدي
با من بگو
بار بعد كي خواهي آمد
به خواب يا بيداري.»
|+| نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه 1386/09/08  |
 حسرت

|+| نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه 1386/09/07  |
 خوشبختی

اوخوشبخت بود.زيراهيچ سوالی نداشت .اما روزی سوالی به سراغش آمد وازآن پس خوشبختی ديگر چيز کوچکی نبود.اوازخدا معنی زندگی را پرسيد.اما خدا جوابش را با همان سوال خودش داد. خدا گفت: اجابت تو همين سوال توست. سوالت را بگير و در دلت بکارو فراموش نکن که اين دانه ای است که آب و نورمی خواهد. او سوال را کاشت.آبش داد و نورش داد. سوال جوانه زد و شکفت و ريشه کرد . ساقه و شاخه وبرگ. وهر ساقه سوالی شد وهر شاخه وهربرگ سوالی! واوکه تنها يک سوال

داشت ؛ درختی شد که ازهرسرانگشتش سوالی آويخته بود. وهربرگ تازه ؛ دردی تازه بود وهربارکه ريشه فروترمی رفت ؛ درد او نيز عميق ترمی شد! فرشته ها می ترسيدند. فرشته ها ازآن همه سوال ريشه دار می ترسيدند.اما خدا گفت: نترسيد!درخت او ميوه خواهد داد . وباری که اين درخت می آورد معرفت است! فصل ها گذشت ودردها گذشت درخت اوميوه داد و بسياری آمدند وجواب های اورا چيدند.اما دردل هرميوه ای ؛بازدانه ای بود وهردانه آغازدرختی وهر که ميوه ای را برد در دل خود

 بذر سوال تازه ای را کاشت.« اين است قصه زندگی آدم ها »

 اين را فرشته ای به فرشته ای ديگر گفت!

|+| نوشته شده توسط صبا در سه شنبه 1386/09/06  |
 
 
بالا
JavaScript Codes