تبليغاتX
بوی باران
 
همه ما با نیروی کاملاً یکسانی زندگی میکنیم. با یک قانون: قانون جاذبه.


این قانون میگوید:
هرچیزی را که وارد زندگیمان میشود را خودمان جذب کرده ایم.تمام چیزهایی را که در ذهنمان می گذرد را خودمان جذب میکنیم. قانون جاذبه اهمیتی نمیدهد که شما چه چیزی را میخواهید و چه چیزی را نمیخواهید. حتی وقتی به چیزی فکر میکنید یا نگاه میکنید که آن را نمیخواهید و با آن مخالفت میکنید آن را به طرف خودتان جذب میکنید. در آن موقع قانون جاذبه در حال عمل است.



هر چیزی را چه ببینید چه به خاطر آورید و چه تصور کنید ، هر چیزی که روی آن متمرکز شوید را به سوی خود جذب میکنید. و هرگاه این تمرکز همراه با احساسات شدید باشد جذب آن سریعتر خواهد بود.

مراقبت از افکار کار سختی به نظر میرسد اما احساساتمان به ما کمک میکند که بفهمیم که به چه فکر میکنیم. هرچه موقع فکر کردن احساس بهتری داشته باشید این احساس خوب باعث میشود که جهتگیری شما در زندگی بهتر باشد و در زندگی روزمره افکاری را پدید می آورید که زندگی بهتری را در آینده برایتان رقم میزند.

هر چه احساس بهتری داشته باشید چیزهای خوب را بیشتر جذب میکنید که باعث میشود بالاتر و بالاتر بروید.

به یک چیز زیبا فکر کنید. به یک موسیقی زیبا گوش کنید تا احساس خوبی پیدا کنید. وقتی نسبت به چیزی احساس عشق میکنید آن احساس اینقدر بزرگ است که میتواند برایتان خوشبختی را به ارمغان بیاورد

|+| نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه 1387/01/21  |
 مرگ همکار
مرگ همکار

یک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:

 «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.»


در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند
: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:

«تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.

زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.

مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.

دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

 

|+| نوشته شده توسط صبا در سه شنبه 1387/01/20  |
 
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد
خدایا نامه ام رو بخون
شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون
میسپارمش بهت میرم, تمام  تار و پودمو
یک وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو
خــــدا یک وقت کسی نیاد بدوزده قلب سادشو
کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایه اش بهش بگه  دوسش داره
خیلی بده زمونمون, خـــــــــــــدایا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون
خـــــــدایا شاید این عشقی که من می گم تو نشناسیش
نزدیکترین کسم اونه
خیلی دوسش دارم  
راستی تا یادم نره بهت بگم :عزیزترین منم اون
خودم مهم نیستم اما اون, نزاری تنها بمونه  بمیرم واسه نگاهش ,گریه چقدر بهش میاد وقتی حرسش میگیره! میگه:ازم بدش  میاد اما وقتی آروم می شینه  می بینه من بغضم گرفته همین دیونه بازیاش از اول چشمم رو گرفت.....برو عزیزم برو برس به آرزوهات لعنت به این دست سرد سرنوشت که همیشه برام  بد نوشت
 
|+| نوشته شده توسط صبا در شنبه 1387/01/17  |
 
(خوش خيال كاغذي)

دستمال كاغذي به اشگ گفت:

«قطره قطره ات طلاست

يك كم از طلاي خود حراج مي كني؟

عاشقم

با من ازدواج مي كني؟»

اشك گفت:

«ازدواج اشك و دستمال كاغذي!

تو چه قدر ساده اي

خوش خيال كاغذي!

توي ازدواج ما

تو مچاله مي شوي

چرك مي شوي و تكه اي زباله مي شوي

پس برو و بي خيال باش

عاشقي كجاست

تو فقط دستمال باش»

دستمال كاغذي دلش شكست

گوشه اي كنار جعبع اش نشست

گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد

از تن سفيد و نازكش دويد

خون درد

آخرش

دستمال كاغذي مچاله شد

مثل تكه اي زباله شد

او ولي شبيه ديگران نشد

چرك و زشت،مثل اين و آن نشد

رفت اگر چه توي سطل آشغال

پاك بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت

چون كه در دلش

خودش

دانه هاي اشك كاشت.

|+| نوشته شده توسط صبا در یکشنبه 1387/01/11  |
 
 
سین اول سلام؛ سلام به بهار و باران و یاران، سلام به پاکی چشمه‌ساران
سین دوم سحر؛ سحر که مرغ می‌خواند، سحر که آوازش را سپیدار بیدار می‌داند
سین سوم، سادگی؛ ساده باشیم مثل بنفشه کنار جوی با پاکی هم‌کاسه باشیم
سین چهارم، سرود؛ سرود شقایق و شعر و شور، سرود پرواز به دور
سین پنجم، سپید؛ دست‌مان سپید، قلب‌مان سپید، مثل پرنده‌ای که به آسمان پرید
سین ششم، سفر؛ سفر کنیم با سیمرغ و صبح و شکوفه‌ی سیب، به سرزمین آب و نسترن و نی
سین هفتم، سلام؛ دوباره سلام، سلام به صبح و سپیده و سحر، سلام به پرواز و پر
|+| نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه 1387/01/07  |
 
 
بالا
JavaScript Codes