تبليغاتX
بوی باران
 قایقی خواهم ساخت

|+| نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه 1387/02/18  |
 زنجیر

 

دنیا  که شروع شد زنجیر نداشت خدا دنیای بی زنجیر  آفرید
آدم بود که زنجیر را ساخت شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد زن  زنجیر شد دنیا پر از زنجیر شد. وآادم ها همه دیوانه ی زنجیری.
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آادم همین جا بود.
دستهای شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید . شاید نام زنجیر شما عشق است.
یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون نه اما دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.
شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی  مجنون را بی زنجیر می خواست.
لیلی  می دانست  خدا چه می خواهد.
لیلی  کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود.لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
لیلی ماند. زیرا لیلی  نام دیگرآزادی است.

|+| نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه 1387/02/18  |
 بنویس

بنویس ای دختر که بابا نان ندارد           این غصه های هر شبی پایان ندارد

بنویس نان مشقهام خشک گشته         بنویس بابا برای خوردنش دندان ندارد

 

دکتر نوشته نسخه مرگش را و گفته حتمیست

بنویس بابا ! دکتر نمی داند مریض ساده او ، حتی کنارش کلبه ای ویران ندارد .

بنویس بابا نان ندارد .درد او درمان ندارد . بگذار نقطه ، بنویس باز هم بر سر خط ،این متن مشقت.

بوی بهار و تازگی ،اخ باران می اید و این خیسی این سقف ،تاوان ندارد.

دوباره دفتر مشقم پاره شد بابا ،شنیدی؟

عیبی ندارد ، بابا فرصت جبران ندارد.

یک گور تازه ،وحشت و دختر که می ماند دیگر درون مشق شب هم نان ندارد! حالا دوباره دفترش را باز کرده ، بغضش گرفته ، دستهایش جان ندارد ، یک نفر دارد می نویسد جای دختر ، دخترک دیگر بابا ندارد ، این....... ندارد...ان......ندارد...

 

دوستان ، دخترک توی مشقهایش هم نان ندارد.

 

 

|+| نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه 1387/02/18  |
 عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر و بزرگ کردن یک نفر به اندازه دنیا

|+| نوشته شده توسط صبا در دوشنبه 1387/02/16  |
 عشق

يكديگر را دوست بداريداز عشق زنجیر مسازید:

بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانتان در تموج واهتزاز باشد.
جامهای یكدیگر را پر كنید اما از یك جام منوشید.
از نان خودبه‏یكدیگر هدیه دهید اما هر دو از یك قرص نان تناول مكنید.
به‏شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یك برای خود تنها باشید.
همچون سیمهای عودكه هر یك در مقام خود تنهاست, اما همه با هم به‏یك آهنگ مترنمند.
دلهایتان رابه‏هم بسپارید اما به اسارت یكدیگر ندهید.
زیرا تنها دست زندگی است كه می‏توانددلهای شما را در خود نگه دارد.
در كنار هم بایستید, اما نه بسیار نزدیك:
ازآنكه ستونهای معبد به جدایی بار بهتر كشند,
و بلوط و سرو در سایه هم به‏كمالرویش نرسند.
جبران خلیل جبران پیامبر

 

|+| نوشته شده توسط صبا در دوشنبه 1387/02/16  |
 طبيعت، يگانه كتابي است كه تمام صفحاتش پر معني است

|+| نوشته شده توسط صبا در دوشنبه 1387/02/09  |
 عنکبوت

 عنکبوت

 

مرد پلیدی، در استانه مرگ ، کنار دروازه دوزخ به فرشته ای بر می خورد .

فرشته به او می گوید: فقط کافیست در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی ، و همان یاری ات می کند . خوب فکر کن.

مرد به یاد می اورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه می رفت ، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا ان را له نکند .

فرشته لبخند می زند و تار عنکبوتی از اسمان فرود می اید ، تا مرد بتواند از راه ان به بهشت صعود کند . گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده می کنند و شروع می کنند به بالا رفتن از ان . اما مرد ، از ترس پاره شدن تار ، به سوی انها بر می گردد و انها را هل می دهد . در همین لحظه ، تار پاره می شود ، و مرد بار دیگر به دوزخ باز میگردد .

صدای فرشته را می شنود که: افسوس. خودخواهی ات تنها کار نیکی را که انجام داده بودی ، به پلیدی تبدیل کرد.

 

 

                                             پائولو کوئلیو

 

 

|+| نوشته شده توسط صبا در دوشنبه 1387/02/09  |
 شگفتی

شگفتی

 

به کرم سبز بیندیش، بیشتر زندگی اش را روی زمین می گذراند ،به پرندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگین است .

می اندیشد:من منفورترین موجوداتم ،زشت،کریه و محکوم به خزیدن بر روی زمین .

اما یک روز ،مادر طبیعت از کرم می خواهد پیله ای بتند . کرم یکه می خورد...

پیش از ان هرگز پیله نساخته . گمان می کند باید گور خود را بسازد و اماده مرگ می شود. هر چند از زندگی خود تا ان لحظه نا خوشنود است .

به خدا شکوه می کند : خدایا ، درست زمانی که سرانجام به همه چیز عادت کردم ، اندک چیزی را هم که دارم، از من می گیری؟!

خود را نا امیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان می ماند .

چند روز بعد در می یابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده ، می تواند به اسمان پرواز کند و بسیار تحسین اش کنند . پروانه هنوز هم از راز زندگی و خلقت شگفت زده است.

 

|+| نوشته شده توسط صبا در دوشنبه 1387/02/09  |
 كاش

کاش......... .

 

کاش آسمان حرف کویر را میفهمید تا اشک خود را نثار گونه های خشک او میکرد.

 

کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش شهامت نیاز نبود.

 

کاش دلها آنقدر خالص بودند تا دعا ها قبل از پایین امدن دستها مستجاب میشد.

 

کاش در فانوس قصه ها شکوفه لبخند در معنی وداع اشک جمع نمیشد.

 

کاش اشک تهدید لبخنرا باور میکرد و بی بهانه جاری نمیشد.

 

کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمیشکست.

 

کاش بهار آنقدر با وفا بود که باغ را به خزان نمیسپرد.

 

کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشناتر بود.

 

وبالاخره.......کاش مرگ معنی عاطفه را میفهمید.

 

|+| نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه 1387/02/04  |
 میروم

|+| نوشته شده توسط صبا در یکشنبه 1387/02/01  |
 
 
بالا
JavaScript Codes